گهواره های خستگی از کشاکش رفت و آمدها باز ایستاده اند و خورشیدی از اعماق ، کهکشان های خاکستر شده را روشن می کند.
تو از خورشید ها آمده ای، از سپیده دم ها آمده ای تو از آینه ها و ابریشم ها آمده ای.
چراغی در دست چراغی در دلم زنگار روحم را صیقل می زنم
آینه ای برابر آینه ات می گذارم تا از تو ابدیتی بسازم ! ...
|