X
تبلیغات
رایتل
واگویه ها
در دیده‌ی من اندرا * وز چشم من بنگر مرا * زیرا برون از دیده‌ها * منزلگهی بگزیده‌ام
    واگویه های پیشین
    ------------------------------------

    دی 1389
    آذر 1389
    مهر 1389
    شهریور 1389
    مرداد 1389
    تیر 1389
    خرداد 1389
    اردیبهشت 1389
    فروردین 1389
    اسفند 1388
    بهمن 1388
    دی 1388
    آذر 1388
    آبان 1388
    مهر 1388
    شهریور 1388
    مرداد 1388
    تیر 1388
    خرداد 1388
    اردیبهشت 1388
    فروردین 1388
    اسفند 1387
    بهمن 1387
    دی 1387
    آذر 1387
    آبان 1387
    مهر 1387
    شهریور 1387
    مرداد 1387
    تیر 1387
    خرداد 1387
    اردیبهشت 1387
    فروردین 1387
    اسفند 1386
    بهمن 1386
    دی 1386
    آذر 1386
    آبان 1386
    مهر 1386
    شهریور 1386
    مرداد 1386
    خرداد 1386
    اردیبهشت 1386
    فروردین 1386
    اسفند 1385
    بهمن 1385
    دی 1385
    آذر 1385
    آبان 1385
    مهر 1385
    شهریور 1385
    مرداد 1385
    تیر 1385
    خرداد 1385
    اردیبهشت 1385
    فروردین 1385
    اسفند 1384
    بهمن 1384
    دی 1384
    آذر 1384
    آبان 1384
    مهر 1384
    شهریور 1384
    مرداد 1384
    تیر 1384
    خرداد 1384
    اردیبهشت 1384
    فروردین 1384
    اسفند 1383
    بهمن 1383
    دی 1383
    آذر 1383
    آبان 1383
    مهر 1383
    شهریور 1383
    مرداد 1383
    تیر 1383
    خرداد 1383
    اردیبهشت 1383
    فروردین 1383
    اسفند 1382
    بهمن 1382
    دی 1382
    آذر 1382
    آبان 1382
    مهر 1382
    شهریور 1382
    مرداد 1382
    تیر 1382
    خرداد 1382


    موزیک
    ------------------------------------


    دوستان
    ------------------------------------

    عادی

    پرستو

    چند قدم نزدیک تر به خدا
    عادی
    حدیث دل
    یکی مثل همه
    بانوی باران
    آشنا
    دل نوشته های من
    نخل تنهای جنوب
    آسمونی
    نغمه سکوت
    تاسیان
    ایمان تنها
    خواهر کوچولو
    من آخرین ترانه ی بارانم
    از قلب کویر
    خودنویس
    دیر تش باد
    من و ام اس
    آبی خاکستری سیاه
    صداقت
    پرسه
    مرا آفرید آن‌که دوستم داشت
    یک مهندس خسته
    زنانگی‌های یک زن وراج
    من و درناها و پنجشنبه‌هایم

    عناوین آخرین واگویه ها
    ------------------------------------

    رهگذران : 347632

    سه‌شنبه 7 مهر‌ماه سال 1388

    آدم‌ها ۲!...

      

    آدم‌ها بر چهار گونه‌اند؛ یعنی بر هزار گونه‌اند اما همه‌ی تقسیم‌بندی‌ها که به کار ما نمی‌آید؛ ما با همین چهار جور آدم سروکار داریم:

     ۱. آدم‌هایی که سردرشان بلند و پر ابهت است و چشم‌گیر...

    ۲. بعضی‌ها برعکسند، سردر متواضع و خودمانی و ساده‌ی باغی را دارند یک لنگ در چوبی بی‌رنگ و ارزان‌قیمت و بی‌نقش‌و‌نگار، که دست هر کسی به سردرش می‌رسد. اغلب باز هم هست، قفل و کلیدی و دربانی ندارد، با یک اشاره‌ی دست باز می شود، بی‌هوا و بی‌هراس وارد می‌شوند: جلو، فضای بازی و جوی آبی که همواره می‌گذرد و در وسط، درخت کهنسال و پرشاخ‌و‌برگی و پایش یک تکه زمین خاکی که علف‌ها و خارهایش را جمع کرده‌اند و آب‌پاشی و جارویی کرده‌اند، برای اینکه اگر کسی یا کسانی بخواهند در سایه بنشینند یا بخوابند، یا عصرانه چایی بخورند و گپی بزنند. موزائیک‌سازی و چمن بازی و فواره‌ی بچگانه‌ی بی‌مزه‌ای که به آب لوله وصل است و چهار وجب جستن می‌کند و تمام خانه را خیس می‌کند و بعد هم باید زود ببندند که هم خانم‌ها و هم آقایان اطو کشیده و بزک کرده را تر نکند و هم آب خیلی مصرف نشود! از این قرطی‌بازی‌های لوس و اطواری خبری نیست. جوی آبی است که شترک می‌زند و سرشار از قدرت و وقار و سخاوت می‌گذرد و درختی که برگ‌و‌بارش خورشید را در پیچ‌و‌خم‌های شگفتش آواره و سردرگم کرده‌ است و زیرش میدانی از خاک‌های نرم و پاکی که در زیر نم آبی که بر آن پاشیده‌اند، زمزمه‌ای دل‌انگیز می‌کند و بوی خاک آب‌زده را در فضا منتشر می‌سازد .

    در پیرامون این میدان‌گاه‌، راه‌های پر‌پیچ‌و‌خم بسیاری است که از زیر انبوه درختان و گل‌های وحشی که آزادانه سر بهم داده‌اند و از هر سو دست در گریبان یکدیگر برده‌اند، می‌گذرند و به درون باغ می‌روند، هریک از این راه‌ها، تماشاچی را به درون باغ نه، به گوشه‌ای از باغ می‌برد و تماشاچی درحالی‌که هنوز این راه را به‌پایان نبرده، حسرت و کنجکاوی گذر کردن از راهی دیگر و رسیدن به گوشه‌ای دیگر از باغ در دلش چنان قوت می‌گیرد که او را از ادامه راهش باز می‌دارد و به‌راهی دیگر می‌کشاند و باز در اینجا ،هنوز چندگامی نرفته که چشم به‌راهی دیگر می‌دوزد و خود را به گوشه‌ای دیگر می‌رساند و در این دویدن از گوشه‌ای به گوشه‌ای و رفتن از راهی به راهی و پریدن از این‌سو به آن‌سو است که ناگهان احساس می‌کند در باغ گم شده است، نمی‌داند کجای باغ است؟ نمی‌داند از چه راه برگردد، نمی‌داند در ورودی باغ کجاست؟ نمی‌داند از کجا وارد شد؟ نمی‌داند انتهای باغ کجاست؟ نمی‌داند از چه راه به آخر باغ می‌رسد؟ نمی‌داند کی تماشای باغ پایان می‌گیرد و دیدنی‌های باغ را همه خواهد دید؟ نمی‌داند چه باید بکند که سراسر این باغ را ببیند؟ بشناسد؟ نمی‌داند دیوارهای باغ کجاهاست؟... کم‌کم سراسیمه می‌شود، اینجاست که ابهت و پیچیدگی بنا بر روحش می‌افتد و او را به حیرت می‌کشاند! هرچه بیشتر می‌رود و بیشتر می‌گردد، بیشتر این اندیشه در مغزش قوت می‌گیرد که مثل‌ اینکه عمر پایان می‌گیرد و دیدن همه‌ی دیدنی‌های این باغ پایان نمی‌گیرد، مثل اینکه این راه‌های پرپیچ‌و‌خم بی‌انتها است، مثل اینکه این راه‌ها را هرچه بیشتر و پیشتر می‌رویم دورتر می‌شوند، درازتر می‌شوند، «مثل اینکه هیچ‌وقت به‌سر نخواهیم رسید»، مثل اینکه این باغ اصلاً «دیوار» ندارد، مثل اینکه از خلال شاخ‌وبرگ‌های در‌هم افتاده درختان گوناگون، آنچه در آن دور به‌چشم می‌آید دیوار نیست، اشتباه می‌کنیم... خدایا کجاست اینجا؟ من گم شده‌ام. از کدام راه آمده‌ام؟ معلوم نیست، راه خانه‌ام را از یاد برده‌ام، من مثل اینکه باید همیشه همین‌جا باشم، همین‌جا بگردم و سیاحت کنم، من مثل اینکه از اول همین‌جا بوده‌ام، مثل اینکه همین‌جا به دنیا آمده‌ام، مثل اینکه سابق، خیلی پیش از این -که یادم نیست- من ایتجا زندگی می کرده‌ام، بعد مرا بردند توی ده و آن خانه‌ی کوچک و گلی و گرفته، دارد یک چیزهایی یادم می‌آید، من اینجا غرق شده‌ام، اما بیهوده برای بازگشت تلاش هم نمی‌کنم، همین‌جا هستم...

    ۳. (این را به اشاره ای رد می‌شوم، برای آنها که احتیاج به توضیح ندارند): سوم آدم‌هایی که وقتی حضور دارند بیشتر "هستند" تا وقتی غایب‌اند وقتی که غایب‌اند اصلا نیستند. یا برعکس، فقط وقتی هستند حضور دارند و وقتی که نیستند غایب‌اند، البته عده‌ای هم هستند که وقتی هم حضور دارند نیستند، اما این‌ها بدرد تقسیم بندی هم نمی‌خورند! گرچه در شمار زیادند و چهره‌‌های درخشانی هم از اساتید و رجال و اعاظم در میان‌شان کم نیست بلکه بسیار است...