واگویه ها

در دیده‌ی من اندرا * وز چشم من بنگر مرا * زیرا برون از دیده‌ها * منزلگهی بگزیده‌ام

واگویه ها

در دیده‌ی من اندرا * وز چشم من بنگر مرا * زیرا برون از دیده‌ها * منزلگهی بگزیده‌ام

امروز و فردا! ...

 

امروز 

واژه‌ها، آغازها 

آرزوها، آوازها 

و چشم انتظاری‌های  

دیروز و امروز را 

قسمت می‌کنیم؛

و فردا 

آبرنگ‌ها و رنگین‌کمان‌ها 

تصورات و مناظر دلپذیر را  

چون فرشینه‌ای از احساسات؛ 

با تار و پودی از خاطرات 

و رویاها! ...

...

پژمردن یه شاخه گل نشانی از غفلت ماست 

نتیجه‌ی خاموشی ِ من و تو و آدمــــک‌هاست 

...

یلدای بی قرار!...

 

خورشید آخرین غروب خزان پشت کوه رفت

امشب شب تولد نوروز دیگری‌ست

فرشی ز برف بر سر راهش گشوده‌اند

چون نوعروس کرده به بَر جامه سپید

تق تق  

صدای کیست؟

این وقت شب چه کسی کوبه می‌زند؟

بگشای در

یلداست آمده

آورده با خودش

آجیل و هندوانه و ظرفی پر از انار

انجیر و توت خشک

در دست دیگرش

مهر و صفا و عشق و محبت

گل امید

در گوشه اتاق

کرسی‌ست برقرار

جمعند دور آن

از کوچک و بزرگ

دیوان خواجه حافظ و مادر‌بزرگ و فال

پس شام چله کو؟

یک قرض نان سنگک و یک کاسه آش داغ

فصل خزان سفرت بی خطر، برو

ای اولین سفیر فصل زمستان

خوش آمدی

جاوید باد سنت نیکوی این دیار

نوروز بی‌بهار

یلدای بی‌قرار ...  

یلدا

شبنم

 

بهتر می‌شود 

میان قطره‌های شبنم 

حال پروانه 

...