هنوز ایستادهای وسیع مـثـل آسـمـان چنان بلند و ایستا که دیدنت نمیتوان
تـو آن درخت روشنـی شکوهمند و بـارور که بـاد تـازیانـههـا نمـیکـنـد تـو را خـزان
حدیث ایستـادنت به کـوه طعنه مـیزنـد شکوه شاخههای تو به بادهای بی امان
هـلا تـمـام آسـمـان چـکـیده در زلالـیات به چشمهای روشنت دخیل بسته کهکشان
تو برکههای خسته را به سمت رود میبری تو دشتهای تشنه را به ابـر مـیدهـی نشان
مـن آن زمـین بـی بـرم، تو آن بـهـار بـارور که سبز میکنی مرا کران کران ، کران کران ! ... |