...
آدم ها بر چهار گونه اند ؛ یعنی بر هزار گونه اند اما همه ی تقسیم بندی ها که به کار ما نمی آید ؛ ما با همین چهار جور آدم سر و کار داریم :
1 . آدم هایی که سر درشان بلند و پر ابهت است و چشم گیر ؛ گویی سر در قصری ست ، بیننده را می گیرد ، چشمش را پر می کند و روحش را تسخیر می نماید ، دهانش از عظمت و شکوه خیره کننده ی سردر باز می ماند ، با ترس و لرز و احتیاط ، آهسته آهسته در ِ بزرگ و سنگین را می گشاید ، با چه سختی ؟! با چه دشواری ؟! چه زوری باید زد ! چه ترسی باید خورد ! چقدر چرخاندن این در ِ بزرگ ، که به دروازه ی شهری یا در ِ قلعه ای و حصاری می ماند ، خستگی می آورد ! چقدر باید زور زد تا بر روی پایه های ضخیم و استوارش اندکی بلغزد ، در را نیمه باز می کند ، دروازه ! ... در ِ سنگین و پر ابهت و بزرگ این دژ نظامی ، این سردر بلند ، که هر وقت نگاهش می کنی کلاه از سرت می افتد ، تمام باز نمی شود ، کار ساده ای نیست ، نیمه باز می شود ؛ چه صدایی می کند ؛ چه سر و صدایی ! قریچ ، قریچ ، قریچست !
در نیمه باز می شود ! و بیننده که در برابر عظمت این سردر ؛ خود را از حقارت ، یک گربه ی کو چک احساس می کند که از لای در ، از زیر در ، باید به درون بخزد ، پا به داخل این الموت می گذارد ، چه می بیند ؟ یک صحن حیاط نُقلی موزاییکی 67 متر مربع ! با چند متری هم که قطر دیوارها اشغال کرده است ؛ یعنی 35 سانتی متر برای هر دیواری باید حساب کرد و از این 67 متر کاست .چهار قدم و خورده ای که برمی داری ، دیوار مقابل یقه ات را می گیرد که : کجا ؟ تمام شد ، تمام ، همین بود ! - چی تمام شد ؟ فضای این بنا تمام شد ، صحن همین بود . - اِه ! سردر به ارتفاع هشت متر و صحن به طول چهار متر و بیست و شش سانتی متر ؟ بله . آن سردر پر جلال و ابهت که بیننده را تحقیر می کرد ، همین چهار وجب موزاییک ، وسطش حوض کاشی و دو طرفش ، به اندازه ی غیبت شش تا موزاییک : باغچه ! و سه چهار تا گلدان شمعدانی در زرورق گرفته و دیوارهای یک تیغه ی آجری به ارتفاع 1/75 سانت و ... همین ! این چه جور صحن بنایی است ؟! زمین های اینجا که قیمت ندارد ، مفت است ، پس چرا این همه کوچک ؟!
مشخص ترین ساختمان جدی و برجسته و معظم و پرجلال و ضروری و مفید و مهم و چشمگیر توی این صحن در آن گوشه ی حیاط چیست ؟ - مگر نمی دانی چیست ؟ - نه ، نمی دانم ، - ای بدجنس ! خودت می دانی ، می خواهی اذیت کنی ، - نه نمی دانم ، چیست ؟ - مگر از بوی گندش نمی فهمی که چیست ؟ - ها ... چرا . فهمیدم . اَح . درش را ببندید !! - درش را بسته اند - پس چرا باز هم ... ؟ - خوب دیگر ، هواکش برایش نگذاشته اند ! - نه ، این کار ِ هواکش نیست ، خوب کرده اند که هواکش نگذاشته اند ، لابد یک چیزی فهمیده اند که اگر هواکش می گذاشتند که همه ی هوا را ...
هبوط در کویر - دکتر شریعتی
... |