چشم که می گشائی
شب ، این کاسه ی سیاه و سوخته را بر کف می گیری
و از اشکهایت لبالب می کنی
هیچ اقیانوسی به عمق اشکهایت نمی رسد !
کف پاهایت انتهای زمین است
و سقف آسمان
تا شانه هایت کوتاه است
آندم که سرت از سینه ات امان پذیرفت
هیچ لاله یی به دنیا نبود
که تعظیم کنان بر تو سلام نفرستاد ... |