| |
جمعه 29 خرداد ماه سال 1383 |
حرف ها ! ...
|
|
امروز و امشب را دستم به قلم نمی رود ، پنجه هایم بحال خود نیستند ؛ بفرمان نیستند ؛ بیهوده می کوشم آرامشان کنم ، رامشان کنم ، یکباره چنان غافلگیر شده اند که هنوز گیجند ، هنوز گیجم ! کلمات چنان شتابزده و سراسیمه در فضای خیالم چرخ می زنند ، شنا می کنند و به رقص آمده اند که هیچکدامشان دُم به دست نمی دهند . از دیروز صبح که پرهیبی از خواب بیدارم کرد هنوز زمام خویش را بدست نگرفته ام . حالا می فهمم چرا شمس تبریزی عمری بیتابی می کرد و یک جمله حرف نتوانست بزند ، یک بیت شعر نتوانست بسراید . نمی شود ، برای نوشتن و گفتن و سرودن باید در سطح مولوی ماند ، اگر به مرز شمس تبریزی قدم گذاشتی دیگر در اختیار خود نیستی ، آنجا جای رقصیدن های رقت بار است و دست افشانی های دردناک و مستانه ،جای نشستن و گفتن نیست . و من اکنون به نقطه ای در خیالم خیره شده ام و چشمانم ، همچون چشمان یک دیوانه ی خاموش ، در بهتی مرموز ، از دیدن باز مانده و از حرکت باز ایستاده و پلک زدن را از یاد بره است . تا حال حرف زدن زبان را می شنیدم ، حرف زدن قلم را می خواندم ، حرف زدن اندیشیدن را ، حرف زدن خیال را و حرف زدن تپش های دل را ، حرف زدن بیتابی های دردناک روح را ، حرف زدن نبض را در آن هنگام که صدایش از خشم در شقیقه ها می کوبد و نیز حرف زدن سکوت را می فهمیدم ، ببین که چند زبان می دانم ! حرفهائی ست که باید زد اما نه به کسی ، حرفهای بی مخاطب ، و حرفهائی که باید به کسی زد اما نباید بشنود . سخن از حرفهایی است به کسی ، به مخاطبی ، حرفهایی که جز با او نمی توان گفت ، جز با او نباید گفت ، اما او نباید بداند ، نباید بشنود . حرفهایی که مخاطب نیز نامحرم است !!! ...
" هبوط در کویر - دکتر شریعتی " |
|
|
| |
سه شنبه 26 خرداد ماه سال 1383 |
لبخند او در خواب ! ...
|
آب زلال و برگ گل بر آب ماند به مه در برکهء مهتاب وین هر دو چون لبخند او در خواب ! ...
|
|
|
| |
دوشنبه 18 خرداد ماه سال 1383 |
آغاز ! ...
|
در آغاز راهم ؛ می خواهم زندگیم را به کلی دگرگون سازم شاید دیر زمانی بپاید ، شاید غمگین شوم ، شاید خطر در کمین باشد ، و رنجهایم هر دم فزونتر گردند ، ولی با همهء اینها یقین دارم موفق خواهم شد ... چرا که تو با منی ، حامی من در لحظات خوشی و نا خوشی و این چه دلگرم کننده است ...
|
|
|
| |
شنبه 2 خرداد ماه سال 1383 |
گلایه ! ...
|
|
برای گـفـتن مــن شعـر هـم به گـل مانده نمانده عمری و صدها سخن به دل مانده صدا که مرهم فریاد بـود زخـــم مـــــــــــرا به پیش زخــــم عـظـیم دلــم خـجـل مانده
از دست عــــزیزان چــه بـگـویم گله ای نیست گر هـم گله ای هست دگـر حوصله ای نیست
سـرگـرم بـه خـود زخـــم زدن در هـمـه عـمـرم هر لحظه جز این دست مرا مشغله ای نیست
از دست عــــزیزان چــه بـگـویم گله ای نیست گر هـم گله ای هست دگـر حوصله ای نیست حوصله ای نیست حوصله ای نیست ! ...
|
|
|