| |
جمعه 15 اسفند ماه سال 1382 |
آشفته بازار ! ...
|
دلم تنگ است ، دلم می سوزد از باغی که می سوزد . نه دیداری ، نه بیداری ، نه دستی از سر یاری ، مرا آشفته می دارد چنین آشفته بازاری .
عـجب آشفـتــه بــازاری ست دنیا عـجب بیهــوده تکــراری ست دنیا مـیان آنـچه بــاید بــاشد و نیست عجب فـــرسوده دیواری ست دنیا سبـکـبــاران سـاحل هــا نـدیدنـد به دوش خستگان باری ست دنیا مــرا در موج حسرت هـا رهـا کرد عـجب یار وفـــــــاداری ســت دنیا عـجب خـواب پـریشانی ست دنیا عـجب دریای طوفــانــی ست دنیا
|
|
|
| |
جمعه 8 اسفند ماه سال 1382 |
محراب ! ...
|
تهی بود و نسیمی . سیاهی بود و ستاره ای ، هـستـی بود و زمزمه ای ، لــب بود و نیایشی . مـن بود و تـــویی نـمـاز و محرابـــی . |
|
|
| |
شنبه 2 اسفند ماه سال 1382 |
عشق عمومی ! ...
|
اشـک رازی ست لبـخـند رازی ست عشق رازی ست
اشک آن شب لبخند عشقم بود قـصـه نیستم که بگویی نغمه نیستم که بخوانی صـدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی ...
من درد مشترکم مرا فریاد کن .
***
درخت با جنگل سخن می گوید عـلــف با صـحـــــرا ستاره با کهکشان و مـن بــا تـــو سـخـن می گویم نــامـت را به من بگو دستت را به من بده حـرفـت را به من بگو قـلـبـت را به من بده مـن ریشـه هـای تـــرا دریافته ام با لبانت برای همه لبها سخن گفته ام و دستهـایت بـا دستـان من آشنـاست .
در خلوت روشن بـا تـو گریسته ام ...
دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیر یافته با تو سخن می گویم بسان ابـــر که با طوفان بسان علف که با صحرا بسان بـــاران که با دریا بسان پرنـــده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید
زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو آشناست ! ...
|
|
|