بی اشک ، چشمان تو نا تمام است و نمناکی جنگل نا رسا ست . دستا نت را می گشایی ، گره تاریکی می گشاید . لبخند می زنی ، رشته رمز می لرزد . می نگری ، رسایی چهره ات حیران می کند . دروازه ابدیت باز است ، آفتابی شویم . چشمان را بسپاریم که مهتاب آشنایی فرود آمد . در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد . باد می شکند . شب راکد می ماند . جنگل از تپش می افتد ، جوشش اشک هم آهنگی را می شنویم ! ...
|