| |
چهارشنبه 26 آذر ماه سال 1382 |
تولدی دیگر ! ...
|
زندگی شاید آن لحظه مسدودی ست که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد ، و در این حسی ست که من آنرا در ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت . من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در یک نی لبک چوبین می نوازد آرام آرام ... پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد ! ...
|
|
|
| |
جمعه 14 آذر ماه سال 1382 |
کویر ! ...
|
|
آنچه در کویر زیبا می روید خیال است ! این تنها درختی ست که در کویر خوب زندگی می کند . می بالد و گل می افشاند ، و گل های خیال ! گل هایی همچون قاصدک ، آبی و سبز و کبود و عسلی ، هر یک به رنگ آفریدگارش ، به رنگ انسان خیال پرداز و نیز به رنگ آنچه که قاصدک بسویش پر می کشد و برویش می نشیند . کویر انتهای زمین است ؛ پایان سرزمین حیات . در کویر گویی به مرز عالم دیگر نزدیکیم ؛ در کویر خدا حضور دارد . در کویر بیرون از دیوار خانه ، پشت حصار ده دیگر هیچ نیست . صحرایی بی کرانه عدم است . خوابگاه مرگ و جولانگاه هول ، راه تنها به سوی آسمان باز است . آسمان ! کشور سبز آرزوها ، چشمه زلال و مواج نوازش ها ، امیدها و انتظار وانتظار ! ... سرزمین آزادی ، نجات ، جایگاه بودن و زیستن ، آغوش خوشبختی ، نزهتگه ارواح پاک ، فرشتگان معصوم ، میعادگاه انسان های خوب . آسمان تفرجگاه مردم کویر است و تنها گردشگاه آزاد و آباد کویر . ماه ، میعادگاه دل های اسیر و چشمه سار زیبایی و رهایی و دوست داشتن . مهتاب کویر ، بارش وحی ، تابش الهام ، دامان حریر الههء عشق ، گسترده در زیر سرهایی در گرو دردی ، انتظاری ...
آسمان ها آبی قطره هایی شفاف لحظه ها سرشار از آبی دریاهاست ! ... |
|
|
| |
پنجشنبه 6 آذر ماه سال 1382 |
هم سطر ، هم سپید ! ...
|
صبح است گنجشک محض می خواند . حسی شبیه غربت اشیا از روی پلک می گذرد . بین درخت و ثانیه سبز تکرار لاجورد با حسرت کلام می آمیزد .
اما ای حرمت سپیدی کاغذ ! نبض حروف ما در غیبت مرکب مشاق می زدند . در ذهن حال ، جاذبهء شکل از دست می رود .
باید کتاب را بست . باید بلند شد در امتداد وقت قدم زد ، گل را نگاه کرد ، ابهام را شنید . باید دوید تا ته بودن باید به بوی خاک فنا رفت . باید به ملتقای درخت و خدا رسید . باید نشست نزدیک انبساط جایی میان بیخودی و کشف ! ... |
|
|