| |
پنجشنبه 27 شهریور ماه سال 1382 |
نشانی ! ...
|
|
مگر همین دیروز کودکی من نبود که روبه روی کومه ای از تنهایی تو می نشستم و تو قصه های سفرنامه سندباد را تعریف می کردی ؟ مگر همین دیروز کودکی من نبود که در دستانِ خاطراتِ تو نامه نویسی کردم ؟ نشانی ! آنکه بهار ناظم بود و من کلاس اول باران بودم یادت هست در جشن تولد پائیز با کودک باد آشنا شدیم و قول دادیم پرنده شویم و مترسکهای مزرعه تنهایی را ترساندیم ؟ مگر شالیزار لبخند یادت رفته است ؟ که همراه نسیم بوته های مهربانی نشاء کردیم مگر ... آه ! مگر برای گفتن یک سلام چقدر نشانی لازم است !؟ ...
کاش هنوز کودک بودیم ! ... |
|
|
| |
دوشنبه 24 شهریور ماه سال 1382 |
کوچه ! ...
|
|
بی تو ، مهتاب شبی ، باز از آن کوچه گذشتم ، همه تن چشم شدم ، خیره به دنبال تو گشتم ، شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ، شدم آن عاشق دیوانه که بودم . در نهانخانه جانم ، گل یاد تو درخشید باغ صد خاطره خندید ، عطر صد خاطره پیچید : یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم ساعتی بر لب آن جوی نشستیم .
تو ، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت . من همه ، محو تماشای نگاهت .
آسمان صاف و شب آرام بخت خندان و زمان رام خوشه ماه فروریخته در آب شاخه ها دست برآورده به مهتاب شب و صحرا و گل و سنگ همه دل داده به آواز شباهنگ یادم آید : تو به من گفتی : « از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر کن ، آب ، آئینه عشق گذران است ، تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ؛ باش فردا ، که دلت با دگران است ! تا فراموش کنی ، چندی از این شهر سفر کن ! » با تو گفتم : « حذر از عشق !؟ - ندانم سفر از پیش تو ؟ هرگز نتوانم ، نتوانم ! روز اول ، که دل من به تمنای تو پر زد ، چون کبوتر ، لب بام تو نشستم تو به من سنگ زدی ، من نه رمیدم ، نه گسستم ... » باز گفتم که : « تو صیادی و من آهوی دشتم تا به دام تو درافتم همه جا گشتم و گشتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم ! » اشکی از شاخه فرو ریخت مرغ شب ، ناله تلخی زد و بگریخت ... اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر عشق تو خندید ! یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم پای در دامن اندوه کشیدم . نگسستم ، نرمیدم . رفت در ظلمت شب آن شب و شب های دگر هم ، نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم ، نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم ...
بی تو ، اما ،به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ! ...
برای دوستی که بیش از پیش مرا مورد لطف خویش قرار می دهد .
|
|
|
| |
چهارشنبه 19 شهریور ماه سال 1382 |
ای همیشه خوب ! ...
|
|
ماهی همیشه تشنه ام در زلالِ لطفِ بیکران تو . می برد مرا به هر کجا که میل اوست موج دیدگان مهربان تو . زیر بال مرغکان خنده هات زیر آفتاب داغ بوسه هات - ای زلال پاک - جرعه جرعه می کشم تو را به کام خویش تا که پر شود تمام جان من ز جان تو ! ای همیشه خوب ! ای همیشه آشنا ! هر طرف که می کنم نگاه ، عطر و خنده و ترانه می کند شنا در میان بازوان تو ! ماهی همیشه تشنه ام ای زلال تابناک ! یک نفس اگر مرا به حال خود رها کنی ماهی تو جان سپرده روی خاک ! می دانم در برابر بزرگی روح تو چیزی در خور ندارم ، می دانم این واژه های آشفته حرفی برای گفتن ندارند ، اکنون ترا ای بزرگ ، ای بی همتا ، با تمام عظمتت در قلب کوچک خود می یابم باشد که به جبران نیکیهایت و به پاس خوبیهایت همیشه ترا عزیز بدارم ، مهربانم ، پدرم .
" تو ، با نوشخند مهر ، با واژه محبت ، فرسوده جان محتضرم را ز بندِ درد آزاد می کنی . و با نوازشت ، این خشکزار خاطرم را ، آباد می کنی "
|
|
|
| |
شنبه 15 شهریور ماه سال 1382 |
زندگی ! ...
|
وقتیکه خوشبختی را می پذیری رنــج را نـیز پـــــذیرا می شوی هـشـیاری را کـه بـر می گزینی گاه گیج و مغشوش می شوی بـر دیگران کـه غالب می شوی مـغـلـوب آ نـــان نـیز می شوی هر قدمی که به جلو برمی داری قدمی دیگر را پشتِ سر می گذاری تو ! تو که طلوع خورشید را می پذیری چگونه از غروب آن گریزی خواهی داشت ؟
عشق را که می پذیری ...
|
|
|